اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
898
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
و هيچ سر آنجا كه سر ايشان رسد نرسد . و شايد كه مر اين را معنى ديگر باشد ، يعنى از سر ايشان قدر همه چيزها برداشت [ 244 الف ] تا اندر سر ايشان هيچ قدر را مقدار نماند در جنب قدر حق عز و جلّ . يعنى از عظمت حق و از جلال حق كه اندر سر ايشان پديد آمد جز حق را اندر سر ايشان مقدار نماند . و اين ميان خلق متعارف است كه هركسى كه اندر سر وى چيزى را تعظيم باشد ، نشان تعظيم آن چيز آن باشد كه از غير آن چيز بر خاطر وى نگذرد ؛ و همه كون و صد هزار چندين كون اندر جنب حق جل جلاله ذرهاى نسنجد . محال باشد كه كسى از حق خبر دارد و ذرهاى را به نزديك وى مقدار ماند . باز گفت : « و اتصلت بالجبار » . و به جبار بپيوست سرهاى ايشان . و اين بر طريق مثل است ، معنى اتصال انقطاع باشد عما دون الحق ، نه اتصال الذات بالذات . چه اتصال الذات بالذات مر جسمين را باشد و اين وهم بردن به حق تعالى كفر است . و لكن معنى اتصال به حق انقطاع باشد از غير حق ، بدان مقدار كه بنده از غير حق ببرد ، به خداى رسد . و بدان مقدار كه ورا با حق اتصال افتد از غير حق انقطاع افتد . يعنى از غير خداى عز و جلّ ببريدند تا به خداى رسيدند ، كه هركسى كه خواهد تا به چيزى رسد تا از غير وى نبرد به وى نرسد . با مخلوقان چنين بايد با خالق چگونه باشد ؟ ! باز گفت : « فافنى حظوظها » فانى كرد از ايشان حظ ايشان . و معنى حظ آن است كه از دوست مراد خويش بجويند ، و لكن از خويشتن مراد دوست جويند . و ديگر معنى آن است كه اختيار خويش از خويشتن بردارند ، دانند كه اندر آفريدن ما را اختيار نبود . اندر داشتن [ و باشيدن ] ما را اختيار نباشد . چنان آفريد كه خواست و چنان دارد كه خواهد . و ديگر معنى آن است كه از خدمت عوض نجويند تا صحبت كردن بر طمع نباشد . و هر كجا طمع آمد محبت نباشد . حظ خويش اندر طمع ببريد تا محبت حقيقت گردد . باز گفت : « و اسقط مرادها » ، و مراد ايشان ساقط كرد . يعنى مر ايشان را از دوست جز دوست [ مراد نماند كه هركه از دوست